کتاب باغ آلبالو

اثر آنتون چخوف از انتشارات جوانه توس - مترجم: ناهید کاشی چی-ادبیات اقتباسی

Anton Chekhov


خرید کتاب باغ آلبالو
جستجوی کتاب باغ آلبالو در گودریدز

معرفی کتاب باغ آلبالو از نگاه کاربران
سالها پیش (شاید سوم دبستان) وقتی هرگز نمیدانستم چخوف کیست کتابی از پدر هدیه گرفتم با عنوان داستان های کوتاه از مشاهیر ادبی جهان که سه نام، درشت، بر روی جلدش آمده بود : لئون تولستوی، آنتوان چخوف، آلفونس دوده....بعد ازاینکه آن اسامی نامانوس را برای خودم چند بارتلفظ کردم، به شتاب رفتم سراغ داستانها و @شرط بندی@ شد اولین تجربه من از چخوف و چه تجربه ای ، چه داستانی
درست به یاد دارم که آن داستان با همه کوتاهی اش، چقدر برام عجیب بود ، تا چند روز مدام اتفاقات، تصمیمات و سرنوشت آدم هایش (البته یکی دو شخصیت بیشتر نداشت) را مرور میکردم و اینکه چرا آن طور شد؟ چرا اون فرد به اون نتیجه رسید و ... ( چندوقت پیش هم که مجموعه @دماغ@ –داستان های کوتاه روسی – را میخواندم و به شرط بندی رسیدم باز هم همان حال و هوا تکرار شد).
امروز بعد از تمام شدن گشت و گذار در باغ آلبالوی چخوف ، رفتم سراغ همان کتاب خاطره انگیز با اون جلد نایلون شده ، (یک زمانی عادت داشتم کتابامو نایلون کنم) : )) ...تصور کنید بعد از سالها میرید سراغ یکی از دوست داشتنی ترین کتاب های دوران کودکی تون که همون طور نجیب ودست به سینه نشسته وخیلی دوست دارید بدونید تو فکر چیه ،به کجا نگاه میکنه یا منتظر چیه...دست به کاغذهاش می کشید و اون عطر مخصوص کاغذهای پیر با گوشه های زرد، بی هیچ ناز وادا میاد سراغتون ...دل انگیزترین عطر دنیا... (کتاب های این روزگاربه جز معدودی چندان عطری ندارند، نه؟)... و پشت سرش، متصل، ساعتها و روزهای اون عهد وقند وعسل دورانش که یاد باد...وای که اگه شیرینی خاطرات، طعم گس بعضی لحظه هامون رو عوض نمی کرد...اون قسمت از مغز که محل نگهداری یادها وخاطرات دوست داشتنی مونه، شک ندارم که باید جای خیلی قشنگ و روشنی باشه...

دور نشم

کتاب رو که ورق میزدم ، مقدمه کوتاه و مختصر مربوط به چخوف به همین @باغ آلبالو@ و البته @سه خواهران@ و @خواستگاری @ به عنوان نمایشنامه های مطرح این نویسنده اشاره کرده و حالا بعد از سالها ،رفتم سراغ آن باغ نام آشنا
نمایشنامه ای کوتاه پر از اسم های سخت و شبیه به هم ِ روسی
ماجرا مربوط به باغی ست قدیمی مایملک وهست و نیستِ خانواده ای ظاهرا اصیل، که به علت بدهی، تا حراج و از کف رفتنش، چیزی نمانده ، گفتگوها پیرامون این موضوع هست و این میان فردی نوکیسه و تازه به ثروت رسیده (لوپاخین) که از دوستان نزدیک خانواده هم هست به دنبال گرفتن ماهی از این آب گل آلود است. در این بین نظرات افراد این داستان را می خوانیم که شاید هرکدام نماینده نوعی دیدگاه و باور هستند ... از فیرس ، پیشخدمت سالخورده تا یاشا خدمتکار جوان و تروفیموف، دانشجو و از دوستان آنیا و دیگران .آنچه که کمی عجیب به نظر می رسد ( شاید هم عجیب نباشد!) اینه که مالک اصلی باغ @ لیوبف آندره یونا@ علی رغم همه نگرانی هایش ، چندان تلاشی برای حفظ دارایی اش نمی کند، حتی در امور روزانه هم به رغم شرایط خاص خانواده، چندان امساکی ندارد به راحتی و حتی با بی تعهدی ، سکه های طلایش را خرج می کند تا جایی که با اعتراض دخترش هم مواجه می شود اما همچنان در حال ابراز نگرانی و گریه و ناله هست...
به نظرم باغ می تواند سمبل ارزش هایی باشد که هرچند در ظاهر فریاد پاسداشت آن سر داده می شود اما در باطن و عملا تلاشی در خور، برای حفظ آنها صورت نمی گیرد و از این رهگذر، ناچار لگدمال منفعت طلبی های سطحی و سودجویی آنهایی می شود که درک روشنی از حقیقت آن ارزش ندارند در واقع باغ یا آن ارزش به مرور قربانی بی هویتی وبی حوصلگی تدریجی مالکانش می شود که صرفا با آه و ناله شان زمان وزمین را هدر می دهند
این مفهوم ، شاید در این جملات تروفیموف که اطرافیان او را دست انداخته و دانشجوی ابدی خطابش می کنند، بیشتر جلوه کند آنجا که می گوید :
سراسر روسیه باغ ماست@
آنیا ! لحظه ای فکر کنید
به راستی آیا از هر درخت آلبالو، ...یک موجود زنده به شما نگاه نمی کند؟ آیا صدای آنها را نمی شنوید؟...به حساب کسانی دارید زندگی می کنید که روزی آنها را جلوتر از در خانه، راهشان نمیدادید...ما حداقل دویست سال عقب هستیم هنوز هیچ چیز نداریم، هیچ رابطه مشخصی نسبت به گذشته نداریم. ما فقط فلسفه بافی می کنیم.@
یا در مورد روشنفکران عصر خود میگوید :
@خود را روشنفکر میدانند اما خدمه را @ تو @ خطاب می کنند بد تحصیل می کنند چیزی را به طور جدی نمی خوانند درباره علوم فقط حرف می زنند از هنر سررشته ای ندارند خودشان را مهم می پندارند و چهره جدی به خودشان میگیرند ، فلسفه بافی میکنند ...@

و این همان چیزی ست که در حرکات و گفتار مالکان باغ مکرر می بینیم والبته که چخوف همه چیز را حقیقی به پیش می برد هیچ کوشش بی منطقی را به زور برای یک پایان متفاوت و خوشایند به داستان تزریق نمی کند در واقع همه چیز به عنوان معلولی از رفتار ساکنان و مالکان باغ رقم می خورد.
نمی دانم این برداشتم از آن اثر چقدر درست است ولی از یک مورد اطمینان دارم اینکه چخوفی را که در مدت عمر کوتاه و چهل ساله خویش آثاری خلق کرد که ما بعد بیش از صدسال پیوسته با اشتیاق می خوانیمشان، مثل همان عهد دبستان، همچنان نمی شناسم و نخواهم شناخت.
او خود می گوید : همه اصرار دارند مرا نویسنده ای غمگین و محزون بپندارند حال آن که من زندگی را به صورت واقعی توصیف می کنم. حاضرم شرط ببندم که هیچ گاه کسی نمایشنامه های مرا با دقت نخوانده است. (به نقل از انتهای همین کتاب)

@... هدف و مفهوم زندگی ما آن است که از تمام مسائل پیش پا افتاده که مانع خوشبختی ست دوری کنیم. پس به پیش! ما بدون توقف به سوی ستاره روشنی که در دور دست می درخشد پیش می رویم! ...@ تروفیموف صفحه 42



مشاهده لینک اصلی
باغ آلبالو آخرین اثر چخوف، نمایشنامه ی پرشخصیتیه. سعی شده تا شخصیت های اثر طیف وسیعی از طبقات مختلف جامعه ی اون زمان روسیه رو به تصویر بکشه

داستان از اینجا شروع میشه که باغ آلبالوی معروف منطقه متعلق به یکی از خانواده های اشرافی که سالیان دست به دست چرخیده و از نسلی به نسل بعد منتقل شده گرو بانکه و با بالا رفتن بدهی ها، به مزایده گذاشته شده

با وجود نزدیک بودن مصیبت از دست دادن این آخرین با قیمانده دوره اشرافیتشون -باغ آلبالوی زیبا و افسانه ای - ولی واکنش صاحبان این باغ دیدنیه. انگار که با همچین پیشینه ای ، وقوع چنین عاقبتی رو باور ندارند. دست روی دست گذاشتند ، اراده ی نداشته شون فلج شده و تسلیم تقدیر و سرنوشتند. نه می جنگند نه تلاش می کنند نه به دنبال راه حل هستند و نه از خودشون دفاع می کنند. دور هم جمع میشن و همچنان با بی فکری پول نداشته رو خرج می کنند...خیال بافی می کنند. سعی می کنند فراموش کنند و یا غصه روزهای گذشته رو می خورند و یا اون روزهای پرشکوه رو پرستش می کنند

قهرمان داستان برای من @لوپاخین@ بود. لوپاخین فرزند یکی از کارگران باغ آلبالو بوده حالا در نتیجه ی تلاش و کار زیاد به ثروت رسیده ولی لحظه ای گذشته ی خودش رو فراموش نمی کنه. می دونه از لحاظ فرهنگی فقیره و شخصیت خیلی وفاداریه و از دوز و کلک هم به دوره. با این که توانایی خرید باغ رو داره ولی همه ی تلاشش رو می کنه تا با پیشنهاداتش، اربابان قدیمی در خواب غفلت فرو رفته ش رو از این مصیبت نجات بده

باغ آلبالو نگارنده قطعه ی خاصی از تاریخ روسیه ست.داستان زوال اشرافیت خو کرده به رفاه، بدون فکر و بدون تلاش است و به قدرت رسیدن طبقه ای که یاد گرفته برای رسیدن باید تلاشگر بود

آخرین پرده ، مقایسه عکس العمل لوپاخین و اربابان پیشین به نظرم جالب اومد.وقتی جرات تغییر شرایط رو نداشته باشیم ناخودآگاه تقدیرگرا و خرافاتی میشیم -هرچه پیش آید خوش آید- عکس العملی که از اربابان پیشین می بینیم تا اون حد که خیلی راحت تر از حد انتظارمون با از دست دادن باغ و تخلیه ی اون کنار میان و در مقابل شادی و ذوق بی حد و اندازه لوپاخین از خرید باغ رو در نظر بیارین...کسی که وقتی همه خواب بودند تلاش کرده و حالا صاحب باغ آلبالوی افسانه ای شده و حتی خودش هم این اتفاق رو باور نمی کنه



مشاهده لینک اصلی
کتاب های مرتبط با - کتاب باغ آلبالو


 کتاب لطیف است شب
 کتاب سرباز شکلاتی
 کتاب پرواز بر فراز آشیانه فاخته
 کتاب یک سرباز خوب
 کتاب سیزده دلیل برای این که
 کتاب بالزاک و خیاط کوچولوی چینی