When Jerusha Abbott, an eighteen-year-old girl living in an orphan asylum, was told that a mysterious millionaire had agreed to pay for her education, it was like a dream come true. For the first time in her life, she had someone she could pretend was family. But everything was not perfect, for he chose to remain anonymous and asked that she only write him concerning her progress in school. Who was this mysterious gentleman and would Jerusha ever meet him?
خرید کتاب بابا لنگ دراز (رقعی)
جستجوی کتاب بابا لنگ دراز (رقعی) در گودریدز
معرفی کتاب بابا لنگ دراز (رقعی) از نگاه کاربران
Daddy-Long-Legs, Jean Webster
Daddy-Long-Legs is a 1912 epistolary novel by the American writer Jean Webster. It follows the protagonist, a young girl named Jerusha @Judy@ Abbott, through her college years, who writes the letters to her benefactor, a rich man whom she has never seen.
تاریخ نخستین خوانش: ماه سپتامبر سال 1972 میلادی
عنوان: بابا لنگ دراز؛ نویسنده: جین وبستر؛ مترجم: میمنت دانا؛ تهران، صفیعلیشاه، 1340، در 209 ص، مصور؛ چاپ ششم 1366؛ هفتم 1371؛ هشتم تا یازدهم 1374؛ دوازدهم 1375؛ چهاردهم 1379؛ شابک: 9645626579؛ موضوع: داستانهای نویسندگان امریکایی - قرن 19 م
مترجمهای دیگر این اثر: داریوش شاهین در 238 ص؛ سوسن اردکانی در 240 ص؛ مریم نیری در 175 ص؛ مهدی علوی در 88 ص؛ محسن سلیمانی در 347 ص؛ امیرعباس حسینی آذر در 192 ص؛ بابک حقایق در 196 ص؛ مانی هاشمیان و گلناز نویدان در 142 ص؛ غزاله ابراهیمی سیاقی در 172 ص؛ آمنه کریمی در 192 ص؛ مهرداد مهدویان در 286 ص؛
سرپرست مهربان و عزیزی که بچه های یتیم رو به کالج میفرستد: من رسیدم! اینجام! دیروز چهار ساعت با قطار، توی راه بودم. حس جالبیه؟ نه؟ من هیچوقت سوار قطار نشده بودم... کالج جای بزرگ و شگفت آوریه، هروقت اتاقمو ترک میکنم، گم میشم. بعدا وقتی که احساس سردرگمی کمتری داشتم، حتما براتون تعریف میکنم چطور جاییه، همین طور «راجب درسام». تا دوشنبه صبح کلاسی شروع نمیشه، و الان شب شنبه است. اما من فقط خواستم یه نامه بنویسم، برای اینکه کمی باهم آشنا شیم. حس غریبیه اینکه، برای کسی نامه بنویسی، که نمیشناسیش. کلا برای من، که بیشتر از سه یا چهار بار چیزی ننوشتم، کمی حس غریبیه، پس اگه یه نوشته ی ایدآلی نباشه لطفا چشم پوشی کنین! دیروز قبل از اینکه یتیمخانه رو ترک کنم، خانم «لیپت» و من، یه گفتگوی جدی ای داشتیم. اون به من توضیح داد، که از این به بعد چطور باید رفتار کنم، مخصوصا با یک مرد اصیل و اشرافزاده، که برای من کارای زیادی میکنه. باید خیلی مواظب باشم که با احترام برخورد کنم! اما آخه چطور میشه یه نامه با احترام و ادب برای کسی نوشت که دلش میخواد: «جان اسمیت» خطابش کنی؟ چرا اسمی رو انتخاب نکردین که کمتر دوستانه باشه؟ تابستون امسال خیلی «راجب» شما فکر کردم؛ با داشتن کسی که بعد از اینهمه سال، منو پشتیبانی مالی کنه احساس میکنم که یه جورایی خانواده پیدا کردم. به نظر میرسه که الان من به یه شخصی تعلق دارم. و این یه احساس آرامش بخشیه. لازمه که بگم وقتی که به شما فکر میکنم فقط تصور خیلی کم و مبهمی دارم. اینها سه چیزی هستن که راجبتون میدونم: 1: قد بلندین. 2: پولدارین. 3: از دخترها بدتون میاد. اول در نظر داشتم که شما رو «آقای متنفر از دخترها» صدا بزنم، اما این توهین به من بود. یا آقای پولدار که این هم توهین به شما بود، انگار که تنها پول راجب شما مهم هست. تازه پولدار بودن یه صفت ظاهری هس. و ممکنه شما یه زمانی دیگه پولدار نباشین؛ مثل همه مردهای باهوشی که توی مراکز سرمایه داری تمام داراریشونو میبازن. اما حداقل شما تمام عمرتون رو قدبلند خواهین موند! برای همین من تصمیم گرفتم شما رو «بابا لنگ دراز» صدا بزنم. امیدوارم اشکالی نداشته باشته. این فقط یه اسم مستعاریه که ما به خانم «لیپت» نخواهیم گفت. زنگ ساعت ده الانه که بعد دو دقیقه زده شه. تمام روزهای ما با زنگها تقسیم شده. ما با این زنگها میخوریم، میخوابیم و درس میخونیم. این خیلی روحیه میده. آهان! زنگ خورد! خاموشی! شب بخیر. پانوشت: میبینین که من با چه دقت و ظرافتی قوانین رو رعایت میکنم، به خاطر تربیتی که توی یتیمخانه «جان گریر هوم» داشتم. با احترام: جروشا ابوت به: بابا لنگ دراز
....
باید برای حال زندگی کرد، نباید افسوس گذشته را خورد، باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد. بیشتر مردم زندگی نمیکنند، فقط باهم مسابقه دو گذاشته اند. میخواهند به هدفی در افق دوردست برسند ولی در گرماگرم رفتن، آنقدر نفسشان بند میآید و نفس نفس میزنند، که چشمشان زیباییها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند، نمیبیند، و بعد یک وقت چشمشان به خودشان میافتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نه
....
من رمز خوشبختی واقعی را چشیده ام، باید حال را دریابی، نه اینکه همیشه افسوس گذشته را بخوری و فکر آینده باشی. باید قدر لحظاتی را که در اختیار داری بدانی. مثل کشاورزی: آدم، هم میتواند در یک زمین پهناور بذر بپاشد، همین میتواند کشاورزی خود را به یک قطعه کوچک محدود کند. من هم میخواهم کشت و کارم را به یک قطعهء کوچک محدود کنم. میخواهم از لحظه لحظهء عمرم لذت ببرم و بدانم که دارم لذت میبرم... اگر روزی شوهر و دوازده فرزندم را از دست بدهم، صبح روز بعد با لبخند بیدار میشوم و دنبال شوهر دیگری میگردم
....
تاکنون اینهمه بدبیاری داشته اید؟ قبول کنید ناراحتیهای بزرگ نیست که لازم است آدم در مقابل آنها شکیبایی کند، بلکه دردسرهای کوچک و پیش پا افتاده است که آدم را از پا درمیآورد. و باید آدم با لبخند آنها را تحمل کند، و جدا روحیه لازم دارد. من دارم تلاش میکنم که این روحیه را در خودم بوجود بیاورم. دارم به خودم میقبولانم که زندگی یک صحنه ی بازی است. من هم باید بازیگر ماهری باشم. چه برنده چه بازنده، باید شانه ها را از روی بیقیدی بالا بیندازم و بخندم. حالا میخواهد جولیا جوراب ابریشمی بپوشد و یا هزارپا از سقف تالاپ بیفتد. مطمئن باشید که دیگر من از چیزی شکایتی نخواهم کرد
....
از نامه های «بابا لنگ دراز» به «جودی ابوت»: جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمیکنند و زندگی را یک مسابقه دو میدانند و میخواهند هرچه زودتر به هدفی که در افق دوردست است دست یابند، و متوجه نمیشوند که آن قدر خسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند، و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط میبینند. در حالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند. دیر یا زود آدم پیر و خسته میشود، در حالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بیتفاوت میشود، و فقط او میماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که از دست رفته و به دست نخواهد آمد. ... جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته میشویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد، علاقه و وابستگی ما نیز بیشتر میشود. پس هر کسی را که بیشتر دوست داریم، و میخواهیم بیشتر دوستمان بدارد، باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم، تا بتوانیم در دلش ثبت شویم. دوستدارتو: بابالنگ دراز
ا. شربیانی
مشاهده لینک اصلی
کتاب خیلی خوبی بود.
معمولاً وقتی این جور کتاب های نوجوانان رو می خونم، یه جورایی حسرت می خورم. می دونم که اگه این کتاب رو ده سال پیش خونده بودم، خیلی خیلی بیشتر لذت می بردم ازش تا الآن که یه جورایی شدم یه پیرمرد غرغرو و بدعنق!! که دوست داره به هر چیزی و هر کتابی و هر نظری و هر حرفی اشکال بگیره و اشکال بگیره و اشکال بگیره.
دوره ی نوجوانی، خیلی به کتاب های مختلف دسترسی نداشتم. هر چی بود، از کتابخونه ی محقر مدرسه ی راهنمایی می گرفتم که یه انبار بود که دو تا قفسه ی خاک خورده گذاشته بودن به عنوان کتابخونه. اما یکی دو تا کتاب متوسط که از همون کتابخونه ی محقر گرفتم، به یکی از رؤیاهای شیرین دوره ی نوجوانیم بدل شدن. حالا اگه امثال این کتاب رو اون دوره می خوندم، فکر کنم حس می کردم توی بهشت دنیوی زندگی میکنم.
راستی این بخش بی نظیر رو خوندید؟؟
جودی عزیزم!
ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم و هر چه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.
بزرگوار بی سوادی که این رو روی اینترنت منتشر کرده، حتی یک بار هم ورق نزده کتاب رو تا متوجه بشه که تمام کتاب، تمام کتاب، فقط نامه های جودی به بابا لنگ درازه و هیچ نامه ای، هیچ نامه ای از بابا لنگ دراز نیست.
این بخش فوق العاده زیبا رو چی؟
بابا لنگ دراز عزیز!
تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی دوستت دارم. وقتی می فهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرو میریزد. چیزی شبیه غرور.
بابا لنگ دراز عزیز!
لطفا گاهی خودت را به نفهمی بزن و بگذار دوستت بدارم.
جودی هرگز چنین نامه ای ننوشته. جودی هیچ نامه ای رو این طوری ادبی نمی نویسه. همه ی نامه هاش با لحن کودکانه و ساده ی زیبایی نوشته شده. این هم خیلی روی اینترنت منتشر شده.
مشاهده لینک اصلی
کتاب های مرتبط با - کتاب بابا لنگ دراز (رقعی)
خرید کتاب بابا لنگ دراز (رقعی)
جستجوی کتاب بابا لنگ دراز (رقعی) در گودریدز
Daddy-Long-Legs is a 1912 epistolary novel by the American writer Jean Webster. It follows the protagonist, a young girl named Jerusha @Judy@ Abbott, through her college years, who writes the letters to her benefactor, a rich man whom she has never seen.
تاریخ نخستین خوانش: ماه سپتامبر سال 1972 میلادی
عنوان: بابا لنگ دراز؛ نویسنده: جین وبستر؛ مترجم: میمنت دانا؛ تهران، صفیعلیشاه، 1340، در 209 ص، مصور؛ چاپ ششم 1366؛ هفتم 1371؛ هشتم تا یازدهم 1374؛ دوازدهم 1375؛ چهاردهم 1379؛ شابک: 9645626579؛ موضوع: داستانهای نویسندگان امریکایی - قرن 19 م
مترجمهای دیگر این اثر: داریوش شاهین در 238 ص؛ سوسن اردکانی در 240 ص؛ مریم نیری در 175 ص؛ مهدی علوی در 88 ص؛ محسن سلیمانی در 347 ص؛ امیرعباس حسینی آذر در 192 ص؛ بابک حقایق در 196 ص؛ مانی هاشمیان و گلناز نویدان در 142 ص؛ غزاله ابراهیمی سیاقی در 172 ص؛ آمنه کریمی در 192 ص؛ مهرداد مهدویان در 286 ص؛
سرپرست مهربان و عزیزی که بچه های یتیم رو به کالج میفرستد: من رسیدم! اینجام! دیروز چهار ساعت با قطار، توی راه بودم. حس جالبیه؟ نه؟ من هیچوقت سوار قطار نشده بودم... کالج جای بزرگ و شگفت آوریه، هروقت اتاقمو ترک میکنم، گم میشم. بعدا وقتی که احساس سردرگمی کمتری داشتم، حتما براتون تعریف میکنم چطور جاییه، همین طور «راجب درسام». تا دوشنبه صبح کلاسی شروع نمیشه، و الان شب شنبه است. اما من فقط خواستم یه نامه بنویسم، برای اینکه کمی باهم آشنا شیم. حس غریبیه اینکه، برای کسی نامه بنویسی، که نمیشناسیش. کلا برای من، که بیشتر از سه یا چهار بار چیزی ننوشتم، کمی حس غریبیه، پس اگه یه نوشته ی ایدآلی نباشه لطفا چشم پوشی کنین! دیروز قبل از اینکه یتیمخانه رو ترک کنم، خانم «لیپت» و من، یه گفتگوی جدی ای داشتیم. اون به من توضیح داد، که از این به بعد چطور باید رفتار کنم، مخصوصا با یک مرد اصیل و اشرافزاده، که برای من کارای زیادی میکنه. باید خیلی مواظب باشم که با احترام برخورد کنم! اما آخه چطور میشه یه نامه با احترام و ادب برای کسی نوشت که دلش میخواد: «جان اسمیت» خطابش کنی؟ چرا اسمی رو انتخاب نکردین که کمتر دوستانه باشه؟ تابستون امسال خیلی «راجب» شما فکر کردم؛ با داشتن کسی که بعد از اینهمه سال، منو پشتیبانی مالی کنه احساس میکنم که یه جورایی خانواده پیدا کردم. به نظر میرسه که الان من به یه شخصی تعلق دارم. و این یه احساس آرامش بخشیه. لازمه که بگم وقتی که به شما فکر میکنم فقط تصور خیلی کم و مبهمی دارم. اینها سه چیزی هستن که راجبتون میدونم: 1: قد بلندین. 2: پولدارین. 3: از دخترها بدتون میاد. اول در نظر داشتم که شما رو «آقای متنفر از دخترها» صدا بزنم، اما این توهین به من بود. یا آقای پولدار که این هم توهین به شما بود، انگار که تنها پول راجب شما مهم هست. تازه پولدار بودن یه صفت ظاهری هس. و ممکنه شما یه زمانی دیگه پولدار نباشین؛ مثل همه مردهای باهوشی که توی مراکز سرمایه داری تمام داراریشونو میبازن. اما حداقل شما تمام عمرتون رو قدبلند خواهین موند! برای همین من تصمیم گرفتم شما رو «بابا لنگ دراز» صدا بزنم. امیدوارم اشکالی نداشته باشته. این فقط یه اسم مستعاریه که ما به خانم «لیپت» نخواهیم گفت. زنگ ساعت ده الانه که بعد دو دقیقه زده شه. تمام روزهای ما با زنگها تقسیم شده. ما با این زنگها میخوریم، میخوابیم و درس میخونیم. این خیلی روحیه میده. آهان! زنگ خورد! خاموشی! شب بخیر. پانوشت: میبینین که من با چه دقت و ظرافتی قوانین رو رعایت میکنم، به خاطر تربیتی که توی یتیمخانه «جان گریر هوم» داشتم. با احترام: جروشا ابوت به: بابا لنگ دراز
....
باید برای حال زندگی کرد، نباید افسوس گذشته را خورد، باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد. بیشتر مردم زندگی نمیکنند، فقط باهم مسابقه دو گذاشته اند. میخواهند به هدفی در افق دوردست برسند ولی در گرماگرم رفتن، آنقدر نفسشان بند میآید و نفس نفس میزنند، که چشمشان زیباییها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند، نمیبیند، و بعد یک وقت چشمشان به خودشان میافتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نه
....
من رمز خوشبختی واقعی را چشیده ام، باید حال را دریابی، نه اینکه همیشه افسوس گذشته را بخوری و فکر آینده باشی. باید قدر لحظاتی را که در اختیار داری بدانی. مثل کشاورزی: آدم، هم میتواند در یک زمین پهناور بذر بپاشد، همین میتواند کشاورزی خود را به یک قطعه کوچک محدود کند. من هم میخواهم کشت و کارم را به یک قطعهء کوچک محدود کنم. میخواهم از لحظه لحظهء عمرم لذت ببرم و بدانم که دارم لذت میبرم... اگر روزی شوهر و دوازده فرزندم را از دست بدهم، صبح روز بعد با لبخند بیدار میشوم و دنبال شوهر دیگری میگردم
....
تاکنون اینهمه بدبیاری داشته اید؟ قبول کنید ناراحتیهای بزرگ نیست که لازم است آدم در مقابل آنها شکیبایی کند، بلکه دردسرهای کوچک و پیش پا افتاده است که آدم را از پا درمیآورد. و باید آدم با لبخند آنها را تحمل کند، و جدا روحیه لازم دارد. من دارم تلاش میکنم که این روحیه را در خودم بوجود بیاورم. دارم به خودم میقبولانم که زندگی یک صحنه ی بازی است. من هم باید بازیگر ماهری باشم. چه برنده چه بازنده، باید شانه ها را از روی بیقیدی بالا بیندازم و بخندم. حالا میخواهد جولیا جوراب ابریشمی بپوشد و یا هزارپا از سقف تالاپ بیفتد. مطمئن باشید که دیگر من از چیزی شکایتی نخواهم کرد
....
از نامه های «بابا لنگ دراز» به «جودی ابوت»: جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمیکنند و زندگی را یک مسابقه دو میدانند و میخواهند هرچه زودتر به هدفی که در افق دوردست است دست یابند، و متوجه نمیشوند که آن قدر خسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند، و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط میبینند. در حالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند. دیر یا زود آدم پیر و خسته میشود، در حالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بیتفاوت میشود، و فقط او میماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که از دست رفته و به دست نخواهد آمد. ... جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته میشویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد، علاقه و وابستگی ما نیز بیشتر میشود. پس هر کسی را که بیشتر دوست داریم، و میخواهیم بیشتر دوستمان بدارد، باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم، تا بتوانیم در دلش ثبت شویم. دوستدارتو: بابالنگ دراز
ا. شربیانی
مشاهده لینک اصلی
کتاب خیلی خوبی بود.
معمولاً وقتی این جور کتاب های نوجوانان رو می خونم، یه جورایی حسرت می خورم. می دونم که اگه این کتاب رو ده سال پیش خونده بودم، خیلی خیلی بیشتر لذت می بردم ازش تا الآن که یه جورایی شدم یه پیرمرد غرغرو و بدعنق!! که دوست داره به هر چیزی و هر کتابی و هر نظری و هر حرفی اشکال بگیره و اشکال بگیره و اشکال بگیره.
دوره ی نوجوانی، خیلی به کتاب های مختلف دسترسی نداشتم. هر چی بود، از کتابخونه ی محقر مدرسه ی راهنمایی می گرفتم که یه انبار بود که دو تا قفسه ی خاک خورده گذاشته بودن به عنوان کتابخونه. اما یکی دو تا کتاب متوسط که از همون کتابخونه ی محقر گرفتم، به یکی از رؤیاهای شیرین دوره ی نوجوانیم بدل شدن. حالا اگه امثال این کتاب رو اون دوره می خوندم، فکر کنم حس می کردم توی بهشت دنیوی زندگی میکنم.
راستی این بخش بی نظیر رو خوندید؟؟
جودی عزیزم!
ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم و هر چه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.
بزرگوار بی سوادی که این رو روی اینترنت منتشر کرده، حتی یک بار هم ورق نزده کتاب رو تا متوجه بشه که تمام کتاب، تمام کتاب، فقط نامه های جودی به بابا لنگ درازه و هیچ نامه ای، هیچ نامه ای از بابا لنگ دراز نیست.
این بخش فوق العاده زیبا رو چی؟
بابا لنگ دراز عزیز!
تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی دوستت دارم. وقتی می فهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرو میریزد. چیزی شبیه غرور.
بابا لنگ دراز عزیز!
لطفا گاهی خودت را به نفهمی بزن و بگذار دوستت بدارم.
جودی هرگز چنین نامه ای ننوشته. جودی هیچ نامه ای رو این طوری ادبی نمی نویسه. همه ی نامه هاش با لحن کودکانه و ساده ی زیبایی نوشته شده. این هم خیلی روی اینترنت منتشر شده.
مشاهده لینک اصلی